ایران زانتا- مرتضی اسماعیل دوست: شاید از عجایب روزگار باشد که جنوبی نباشی و دلبسته ی «تیم ملی فوتبال برزیل» باشی. غیرمتعارف بودن از اولین سال های زندگی رخ می نماید، وقتی جهانیان، نابغه ای چون «مارادونا» را ستایش می کنند و تو جویای بازیکنی دیگر با همان شماره در تیم رقیب می شوی.


 اولین تصویری که مقابل قاب تلویزیون به چشمم نشست، جوانی بود لاغراندام در میانه ی میدانی پُرشور که به درستی نمی دانستم جولان چه رویایی است. نام بازیکن طلایی پوش ذهن کودکانه ام را از آنِ خود کرد و مارکَش به لباس کودکی ها دوخته شد. از جام ۸۶ مکزیک تنها تصاویری مبهم در وجودم نقش بست اما به لطف روحیه ی آرشیوسازی، تصاویر برفکی جای خود را به کلکسیونی از آثار بهاری داد. از اولین آشنایی تاکنون برایم جام های جهانی با نام «زیکو» هویت می یابد و تنها تیمی که لایق بالاترین عنوان باشد، «برزیل» است.


جامی دیگر دعوت مان کرده است. جامی که به جریان انداختن نور، صدا و دوربین است. حرکت را شکل می بخشد و رویا را با شتابی بسیار آماده وزیدن می کند. در روزهایی که دیکتاتورهای دیوانه به ملاقات هم رفته و دلقک ها مقابل دیدگان دهان باز می کنند. در دورانی که چهره ی اندیشه، تکیده شده و شب با کوتوله هایش آسیمه سر فرا می رسد، تنها زمین مستطیلی شکل، توپ گِرد و هنرنمایی فوتبالیست ها است که می تواند واقعیت را به شکلی وارونه تفسیر نماید تا آدمی فارغ از همه دودها و اندوه ها همصحبت با آرزوها شود و پیروزی را در میدان مسابقه و از طریق پاهای بازیکنانش بیابد.



جام جهانی برایم تداعی گر نگاه ساده «زیکو» در پسِ عکس های یادگاری است. یادآور گل دردناک «کانیگیا» در جام ۹۰ به برزیل، گلوله های نشسته بر تن «آندرس اسکوبار» در ۹۴، فریاد شادی «کلیزمن» در برابر تور برپاشده از رویای ایرانیان در ۹۸، بالا بردن جام قهرمانی توسط «کاکا» در فینال ۲۰۰۲، دستان چسبناک «بوفون» در ۲۰۰۶، جولان خرافه گری در جام جهانی ۲۰۱۰، هفت شلیک غمبار ژرمن ها به قلب برزیل در ۲۰۱۴ و انواع تصاویر و خاطرات حک شده در اعماق نگاهم همچجون پیروزی شیرهای رام نشدنی(کامرون) در افتتاحیه ۹۰ مقابل آرژانتینی های مغرور. پنالتی گرفتن های «گویگوچه آ» در ۹۰ و تنوع سیستم های «گاس هیدینک» با استرالیا در جام ۲۰۰۶ و ظهور سنگربانان عجیبی همچون «خورخه کامپوس» و «رنه هیگوئیتا» و نیز تماشای تابلوی چهره هایی متمایز همچون «والدراما» و «گولیت» در گالری تاریخ جام جهانی. از جمع کردن آدامس های فوتبالی و تهیه آلبوم با عکس های بریده شده از مجلات خاطره انگیز فوتبالی (کیهان ورزشی و دنیای ورزش) تا شب بیداری ها پای تلویزیون به عشق سفر به سرزمین های ناشناخته ی هنر.


این جادوی فوتبال است که دقایق را متوقف کرده و رویا را به باغ سبز آرزوها راه می دهد. اقامتگاه زیستن را از فضای فرهنگ کهنگی به جایی سرشار از عطر نوشدن می برد. آزادسازی زبان می شود به اندازه ی همه رازهایی که جرات بیانش در جامعه ای محصور وجود ندارد. قیدها را از دست و پای انسان درمی آورد اما انسانی بی قید نمی سازد. هر شوت نشانه ای برای رهاشدگی می شود و هر کرنر نهال امید را در دل می کارد. پنالتی، بشارتی جهت معجزه می گردد؛ با یک ضربه و دو چشم و دست و پایی که می گوید می توان همچنان در جهان ناملایمات سرپا ماند، از شادی به هوا برخاست، به دنبال خلق نمادها برای نمایش جشن پیروزی ها رفت و یکی شد به وسعت مردمان یک سرزمین. دقایق کوتاه وقت های اضافه نشانه ای می شود تا قدر دقایق زیستن را بدانیم و شکست؛ ایستگاهی می گردد برای تامل پیرامون آن چه بر ما گذشت. با فوتبال می توان واقعیت ها را شمرد و در عین حال از امر واقع گریخت و دل به میزانسن میل داد. از آینده پیشگویی کرد و جنگ قدرت را در لباس های رنگی به تماشا نشست و نیز سوء استفاده سیاسیون را از جاذبه فوتبال به ریشخند گرفت. حدیث دلدادگی را از حسرت روی سکوها تا اشک های نشسته در چشمان میلیون ها مخاطب تلویزیونی جُست و فرهنگ با هم بودن و ماندن پای پیمان دلدادگی را دوره کرد.



جام ها به نام «برزیل» و «زیکو» سند می خورد. هر چند می گویند خود را همچون همه دیوانگان فوتبال به تقدیر سپرده و سر از تیم هایی برای مربیگری درآورد که ذره ای اندازه نامش نبودند اما در خیال همچون سرنوشت ابراهیم، آتش برای «پله ی سفید» گلستان خواهد شد و «زیکو» هیچ امضایی به سران سبکسر «بنیادکار ازبکستان» و «زسکا مسکو» و «المپیاکوس یونان» و «تیم ملی عراق» و «الغرافه قطر» و «جوآ»ی هند نخواهد داد و همچنان «خدای فوتبال» برای چشم بادامی ها و «آرتور شاه» برای تُرک ها و اسطوره ای وفادار برای «فلامینگو»ی های برزیل خواهد ماند.



رویای هر شخص مختص به اوست و من رویای تو را دارم. هنگامی که جام را بالای سر می بری و پیشتر ضربه پنالتی ات در طول ۹۰ دقیقه در برابر «ژول باتس» به تور دروازه فرانسه نشسته است. دو جام جهانی ۷۸ و ۸۲ با من نبودی تا قهرمانت کنم و شنیدم و بعدها دیدم که چه تیم لایقی در ایتالیا داشتید و با وجود آتشبازی ات و با وجود همه لیاقت ها مقابل میزبان نقره داغ شدید.


تو درست گفتی که برزیل همیشه نیاز به یک شماره ۱۰ طلایی دارد و کابوس ۲۰۱۴ وقتی پدید آمد که رهبری در میانه زمین همانند تو نداشتیم. تو در جام پیشین مصدوم شده بودی و شاید هم در تدارک مدیریت فوتبال جهان بودی و از زمین کنار رفتی و ما حقیرانه برابر ژرمن ها زانو زدیم و اتفاقی عظیم تر از «فاجعه ی ماراکانا» در حضور ۲۱۰ هزار نفری تماشاگران برزیل در سال ۱۹۵۰ رخ داد. اگر چه شیوع بیماری «سیاست» میان برزیلی های فوتبالیست یک بیماری مسری است اما همانند کرسی وزارت، هوای ریاست به تو نمی چسبد و باید همانند همه هنرمندان با فوتبال نفس تازه کنی.



فوتبال سرگرمی و اندیشه را توامان دارد؛ همانند جادوی تصویر که اولین بار با رویای فوتبال و تماشای فیلم «فرار به سوی پیروزی» در اولین سال های زندگی ام، کشف کردم. و پرده نقره ای جایی برای رونمایی تخیلات و راهی برای نمایش فرهنگ می شود؛ چه از طریق دستگاه آپارات و چه ساق پاهای بازیکنان. اندیشه در فوتبال جابجا کردن مُهره های شطرنج توسط مغز متفکر بیرون زمین است و سرگرمی و تعلیق پای نقاط عطف را وسط می کشد. با فیلمنامه ای سه پرده ای که در ابتدا می توان شخصیت هایش را شناخت و سپس به پرده تقابل رسید و در انتها آماده برای گشایش گره ها شد، با این توضیح که هر تیمی همچون هر فیلمی ریتم مختص به خود می طلبد و این کارگردان ماجرا است که براساس قابلیت های تیمش بهترین فرم را برای اجرا برمی گزیند و تیم ها همچون فیلم ها زمانی برجسته می شوند که ساختار منسجمی داشته باشند. با وجود جولان ستاره های فوتبالیست و هنرپیشه، این روح تیمی است که موجب موفقیت هر پدیده ای می گردد و بر همین اساس باید باز هم گرامی بدارم ارزش تیم ملی کنونی ایران را که یک تنه در برابر تفکر «دلسپاری به ستاره ها» ایستاد و نه تنها روی مُهره های آبی و قرمز، بلکه روی تفکری دورمانده از پویایی و جوانی خط کشید و از این رو جدا از دلبستگی همیشگی به تیم ملی، این بار فارغ از هر نتیجه، مشتاقانه به تماشای ملی پوشان ایرانی در جام جهانی خواهم نشست. تیمی که چند سالی است به جای اجنه، یک مربی باکلاس و جنتلمن هدایتش می کند که جدا از قابلیت بازیخوانی تیم حریف و ایجاد ساختار محکم دفاعی، روح تیمی را بر پیکر جوانان ملی پوش ایرانی تزریق کرد و رقابت چیزی نیست جز جنگیدن تا آخرین دقیقه و تا رسیدن به تیتراژ پایانی که با سوت داور روی پرده می نشیند.


 هیجان و هیاهو پای هولیگان های فوتبالی را هم باز می کند تا در انتظار دشمنی از نوع مواجهه به شرط کشتار در سائو پائولو میان طرفداران تیم های «کورینتیانس» با «پالمیراس» در لیگ برزیل باشیم. و فوتبال؛ گستره ای از دلسپاری توده ها تا بروز اندیشه ها است. رشته ای که با هزار نگاه می توان پیدایش کرد و همانند آثار کافکا قابل تعمیم پذیری به احوال روزگاران است. به قول پازولینی، «فوتبال آخرین تجسمِ مقدس دوران ماست» و از نگاه «آلبر کامو» باید اخلاق را در روح فوتبال جست. افسون فوتبال چنان است تا «سهراب سپهری» را از کشف راز گل سرخ به سمت امجدیه هدایت کند و شاعر شقایق ها را پیگیر حرفه ای فوتبال سازد، چنان که در اوایل دهه ۵۰ به کیهان ورزشی نامه بنویسد و اشاره به جزئی ترین نکات پیرامون برپایی یک مسابقه اعم از قیمت های درنوسان بلیت بازی ها و عدم اعلام نام بازیکنان توسط بلندگوی ورزشگاه نماید و به نقد مجله معتبر آن سال ها بپردازد که چرا داوری ها را بررسی کارشناسی نمی نماید.


راز زیبایی، تجسم رویا و شور دلسپاری را می توان در هر یک از دقایق فوتبال جست. «فوتبال»؛ لذت زیبایی شناختی از منظر هیوم است و همچنین راهی برای گام نهادن به جایگاه معتبر احساس و تخیل نزد فلسفه کانت و اعتباربخشی به امور محسوس و مادی از طریق اتحاد میان ذهن و بدن که با نگاه پراگماتیست ها نیز امور عینی و ذهنی متاثر از هم هستند. در عین حال سِحر فوتبال چنان است که راه پوزیتیویسم را مختل می سازد و پدیده ها و شگفتی ها چنان مخاطب را احاطه می کند تا دل به هیچ تجربه ی از پیش نهاده ای نبندد.  


فوتبال؛ درس دلدادگی است، نه به اندازه یک جام و یک ماه. باید همیشه عاشق و مجنون باشی و دل به کشف و تماشا بسپاری. اگر ذهن باردار شود و خیال؛ سوار بر اسب زمان، من به قلب قهرمانی های برزیل در سال های ۵۸ و ۶۲ و ۷۰ سفر می کنم و از همه زخم های نشسته از بدعهدی ساعت ها، به زبان «شاملو» به هزار زبان سخن خواهم گفت. اگر از دیدگاه «آنری برگسون»، گذشته با حال همبود می شود، من به خاطره متوسل می شوم؛ از لحظه ای که «زیکو» رهبر میانه میدان است و محبوب ترین هایم در هر گوشه از زمینِ سبز می درخشند. هنگامی که حرکات تکنیکی بازیکنان برزیل پشت محوطه جریمه حریفان، بسان «موومان اول از سونات شماره ۲ شوپن»، سرزنده و پُرآشوب نواخته می شود و من با تماشای جادوگری مردان برزیل غرق در تماشا می شوم تا پنجره ای بگشایم به اندازه چشمان نقاشی «کاسپار داوید فریدریش» در اثر رویایی «چشم اندازی از کارگاه هنرمند».



جام جهانی بدون سلسائو معنا ندارد. «برزیل» نام فیلمی دنباله دار برای نمایش هنری ناب به جهانیان است. معبد فوتبال با ضرباهنگ بازی زیبا و مهارت بی نظیر بازیکنانش با توپ، شعبده بازی می کند. با تماشای فوتبال مردان برزیلی می توانید سفری به فضای فانتزی داشته باشید، هفت هنر را دوره کنید، ریتم را بشناسید و راز ظرافت را دریابید. این مهارت همه ی زاغه نشین های برزیلی است که از کودکی معجزه فوتبال را در کنار فرهنگ کشتار می یابند. آن ها قهرمانی و مرگ را در ترکیبی شاعرانه می سرایند؛ همانند «دکتر سوکراتس»؛ کاپیتان به یادماندنی برزیل با آن ریش و سربند معروفش که پزشک و روزنامه نگار و هنرمند و منتقد سیاسی بود و خروجی غم انگیز از میدان زندگی داشت. همانند «زیکو» که قلب پُرطرفدارترین تیم باشگاهی برزیل را تسخیر کرد اما وقتی کفش ها را آویخت، خود را همانند «جیک لاموتا» در فیلم درخشان اسکورسیزی به هر رینگی سپرد تا با صورتی زخمی، طعم رستگاری را بجوید.


اگر تکنولوژی، دست و پای فوتبال را کوتاه کرده است، اگر سیستم ها، موجب بروز محدودیت هایی جهت آزادی مسیر حرکتی بازیکنان دریبل زن شده و اگر پول های کثیف تابلوی خوشرنگ فوتبال را خدشه دار کرده است، تو زیبا بمان و برقص همچون سامبای معروفت و آفتاب را در جایی دور از همه تاریکی های زمینِ این زمانه به تماشا درآر. به گفته ی سوکراتسِ فیلسوف گوش بده و جذابیت را فدای پیروزی نساز و تن به لباس تنگ محافظه کاری به روش «کارلوس آلبرتو پریرا» نسپار. توهم در فهم جهان جاری است، تو مفسر بی چون و چرای زیبایی باش تا من و فوتبال با تو زیبا بمانیم.



ما در روسیه هم قهرمان خواهیم شد. مهم نیست چه تیمی جام را بالای سر خواهد برد که از دریچه ی خیالِ من تنها نقش تو ماندنی است و جام در دستان تو زیباست. حالا نه از خاطره تلخ «دونگا» چیزی مانده و نه ردی از «فیل بزرگ» که با هیچ تیم و در هیچ دوره ای برایم مربی بزرگی نبود. این بار امیدمان به «تیته» است و البته «نیمار» و نیز «کوتینیو»، «ویلیان»، «پائولینیو»، «گابریل ژسوس» و دیگر جادوگران جوان برزیل که می خواهند جانشین شایسته ای برای همه محبوب های برزیلی ام همچون «ریوالدو»، «رونالدینیو» و «روماریو» باشند که یک مخرج مشترک دارند و آن «بارسا»یی بودنشان است. 

برچسب ها

تمامی حقوق مطالب برای ایران زانتا محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.